X
تبلیغات
رایتل

  • Archive
  • Contact
توضیحات :
این وبلاگ جهت آشنایی مردم با داستانهای که در قرآن نقل شده به وجود آمده است تا مردم از این داستانها پند بگیرند.
منوی اصلی
آمار بازدید
لوگوی ما
آخرین مطالب


نویسنده : مهدی

تاریخ ارسال مطلب : چهارشنبه 1 تیر‌ماه سال 1390 - 09:51 ب.ظ | نسخه چاپی


این داستان در سوره :

سورة کهف (18)  آیات 60 - 82

در قرآن کریم آمده است.

برای مشاهده معنی این قسمت از سوره ها به ادامه مطلب بروید



سورة کهف 18 / آیات 60 - 82

آنگاه که موسی به غلامش گفت : من دست بردار نخواهم بود تا وقتی که به نقطة تلاقی دودریا برسم یا دهها سال راه بپیمایم.

چون به محل تلاقی آن دو [دریا ] رسیدند، ماهی شان را فراموش کردند و [ماهی ] آهسته راهش را به سوی دریا در پیش گرفت.

چون ازآنجا دور شدند، [موسی ] به غلامش گفت : غذایمان را بیاورکه در این سفر خستگی بسیار دیدیم.

[غلام] گفت: یاد داری که به آن سنگ تکیه دادیم؟ من [آنجا ] ماهی را فراموش کردم وکسی جز شیطان ازیادم نبرد که سبب شد به یاد نیاورم، و شگفت آنکه راهش را به سوی دریا درپیش گرفت.

گفت: همان است که ما به جستجویش بوده ایم ؛ پس بر روی نقش پایشان برگشتند.

و بنده ای از بندگان ما را یافتند که از پیش خودمان رحمتی به او عطا کرده و از پیش خودمان علمی به او آموخته بودیم.

موسی به او گفت: آیا به دنبال تو بیایم تا ازآنچه آموخته ای و به آن راه یافته ای به من یاد بدهی؟

گفت: تو نمی توانی با من شکیبایی کنی.

تو چه گونه می توانی برچیزی که ازآن بی اطلاعی شکیبا شوی.

گفت: اگر الله بخواهد مرا شکیبا خواهی یافت و از هیچ کدام از اوامر تو سرپیچی نخواهم کرد.

گفت: اگر به دنبال من آمدی درباره ی چیزی ازمن پرس وجو مکن تا خودم درباره اش به تو ذکری کنم.

پس به راه افتادند تا برکشتی سوار شدند و سوراخش کرد. گفت: آیا سوراخش کردی تا سوارانش را غرق کنی ؟ کار نادرستی کردی.

گفت: مگر نگفتمت که همراه من شکیبا نتوانی بود؟

گفت: چیزی که فراموش کرده بودم را برمن مگیر و درباره ام سختگیری مکن.

پس به راه افتادند تا به پسربچه ای برخوردند و اورا کشت . [موسی] گفت: آیا یک جان پاک را کشتی بدون اینکه کسی را کشته باشد؟ کار ناشایستی کردی.

گفت: مگر نگفته بودمت که با من شکیبا نتوانی بود؟

گفت: اگر پس ازاین چیزی از تو بپرسم مرا با خود مبر، که عذر تو برمن به حد نهایت رسیده است.

پس به راه افتادند، تا به میان مردم یک روستا رفتند و ازمردم غذا طلبیدند، اما کسی آنها را مهمان نکرد. درآن [ روستا ] دیواری یافتند که در آستانه ی فروریختن بود، و آن را برپا نگاه داشت . [موسی] گفت : اگر مایل بودی می توانستی کرایه ای برای این [کار ] بگیری.

گفت: اکنون هنگام جدایی من و تواست؛ و اینک درباره ی تفسیر چیزهاای که برآنها شکیبایی نتوانستی کرد به تو خبر می دهم.

اما آن کشتی ازآنِ مستمندانی بود که در دریا کار می کردند، و خواستم که معیوبش سازم زیرا پشت سرشان یک پادشاهی بود که کشتیها را به زور می گرفت.

و اما آن پسربچه پدر و مادرش مؤمن بودند و ترسیدیم که آنها را با گردنگشی وکفر خودش به دردسر اندازد.

و خواستیم که خدایشان به جای او فرزند بهتر و پاکیزه تری به آنها بدهد که خانواده دوست تر ازاو باشد.

و اما آن دیوار به دو نوجوانِ یتیم در شهر تعلق داشت وگنجی متعلق به آنها در زیرش بود، و پدرشان مردی نیکوکار بود، و پروردگارت اراده کرده بود که به [سِن ] نیرومندی شان رسند و گنجشان را بیرون آورند ، و این رحمتی بود از پروردگارت [که من کردم]، و ازپیش خودم این کار را نکردم . این بود تفسیر آنچه نتوانستی برآن شکیبایی کنی.


منابع: 

قرآن کریم

کتاب داستان های قرآنی(تهیه شده برای نشر الکترونیک توسط امیرحسین خنجی)