X
تبلیغات
رایتل

  • Archive
  • Contact
توضیحات :
این وبلاگ جهت آشنایی مردم با داستانهای که در قرآن نقل شده به وجود آمده است تا مردم از این داستانها پند بگیرند.
منوی اصلی
آمار بازدید
لوگوی ما
آخرین مطالب


نویسنده : مهدی

تاریخ ارسال مطلب : سه‌شنبه 17 آبان‌ماه سال 1390 - 10:11 ب.ظ | نسخه چاپی

آن یکی می گفت خوش بودی جهان / گر نبودی پای مرگ اندر میان
آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ / که نیارزیدی جهان پیچ پیچ
هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگ / حسرتش آن است کش کم بود برگ
ورنه از چاهی به صحرا اوفتاد / در میان دولت و عیش گشاد
ور نکردی زندگانی منیر / یک دو دم ماندست مردانه بمیر
برای مطالعه ادامه اشعار به ادامه مطلب بروید.

آن یکی می گفت خوش بودی جهان / گر نبودی پای مرگ اندر میان
آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ / که نیارزیدی جهان پیچ پیچ
هیچ مرده نیست پر حسرت ز مرگ / حسرتش آن است کش کم بود برگ
ورنه از چاهی به صحرا اوفتاد / در میان دولت و عیش گشاد
ور نکردی زندگانی منیر / یک دو دم ماندست مردانه بمیر


همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو / در ریاضات ایینه ی بی زنگ شو

خویش را صافی کن از اوصاف خود / تا ببینی ذات صاف پاک خود

بینی اندر دل علوم انبیا / بی کتاب و بی معید و اوستا


این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید ندا ها را صدا

ترک شهوتها و لذتها سخاست / هر که در شهوت فرو شد بر نخاست

این سخا شاخیست از سرو بهشت / وای او کز کف چنین شاخی بهشت

عروه الوثقی است این ترک هوا / برکشد این شاخ جان را بر سما


هست مهمانخانه این تن ای جوان / هر صباحی ضیف نو آید دوان

هین مگو کاین ماند اندر گردنم / که هم اکنون باز پرد در عدم

هر چه آید از جهان غیب وش / در دلت ضیف است او را دار خوش


هست مهمانخانه این تن ای جوان / هر صباحی ضیف نو آید دوان

هین مگو کاین ماند اندر گردنم / که هم اکنون باز پرد در عدم

هر چه آید از جهان غیب وش / در دلت ضیف است او را دار خوش


مردم نفس از درونم در کمین / از همه مردم بتر در مکر و کین

دشمنی دارم چنین در سر خویش / مانع عقل است و خصم جان و کیش


در حذر شوریدن شور و شر است / رو توکل کن توکل بهتر است

با قضا پنجه مزن ای تند و تیز / تا نگیرد هم قضا با تو ستیز

مرده باید بود پیش حکم حق / تا نیاید زخم از رب الفلق


ابلهان گفتند مجنون را زجهل / حسن لیلی نیست چندان هست سهل

بهتر از وی صد هزاران دلربا / هست همچون ماه اندر شهر ما

گفت صورت کوزه است و حسن می / می خدایم میدهد از نقش وی

کوزه میبینی ولیکن این شراب / روی ننماید به چشم نا صواب

مر شما را سرکه داد از کوزه اش / تا نگردد عشق اوتان گوش کش


آب دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد

گر بمیری تو ز اوصاف بشر / بحر اسرارت نهد بر فرق سر


نردبان این جهان ما و منی است / عاقبت این نردبان افتادنی است

لاجرم هر کس که بالاتر نشست / استخوانش سخت تر خواهد شکست...


تن چو با برگ است روز و شب از ان / شاخ جان در برگ ریز است و خزان

شاخ تن بی برگیه جان است زود / ان بباید کاستن این را فزود


گفت ای موسی زمن می جو پناه / با دهانی که نکردی تو گناه

گفت موسی من ندارم ان دهان / گفت ما را از دهان غیر خوان

از دهان غیر کی کردی گناه / از دهان غیر بر خوان کای اله

آنچنان کن که دهانها مر ترا / در شب و در روزها آرد دعا


تخم بطی گر چه مرغ خانگی / زیر پر خویش کردت دایگی

مادر تو بط ان دریا بدست / دایه ات خاکی بد و خشکی پرست

میل دریا که دل تو اندر است / آن طبیعت جانت را از مادر است

ما همه مرغابیانیم ای غلام / بحر میداند زبان ما تمام


ای شهان کشتیم ما خصم برون / هست خصمی زو بتر در اندرون

کشتن ان کار عقل و هوش نیست / شیر باطن سخره خرگوش نیست...


هر کبوتر می پرد در مذهبی / وین کبوتر جانب بی جانبی

ما نه مرغان هوا نه خانگی / دانه ی ما دانه ی بی دانگی

زآن فراخ آمد چنین روزی ما / که دریدن شد قبادوزی ما


الم...ذلک الکتب لا ریب فیه هدی للمتقین...

مدتی ابن مثنوی تاخیر شد / مهلتی باید که تا خون شیر شد

ساعد شه مسکن این باز باد / تا ابد بر خلق این در باز

بادآفت این در هوی و شهوت است / ورنه اینجا شربت اندر شربت است

این دهان بر بند تا بینی عیان / چشم بند آن جهان حلق و دهان

ای دهان تو خود دهانه ی دوزخی / وی جهان تو بر مثال برزخی

یک قدم زد ادم اندر ذوق نفس / شد فراق صدر جنت طوق نفس......


حرف قرآن را بدان که ظاهریست / زیر ظاهر باطن بس قاهریست

زیر آن باطن یکی بطن سوم / که درو گردد خردها جمله گم

بطن چارم جز نبی خود کس ندید / جز خدای بی نظیر بی بدیل......




هین مگو فردا که فرداها گذشت / تا به کلی نگذرد ایام کشت

پند من بشنو که تن بند قویست / کهنه بیرون کن گرت میل نویست......


همچو آهن گرچه تیره هیکلی / صیقلی کن صیفلی کن صیقلی......


هین مکن زین پس فراگیر احتراز / که زبخشایش در توبه است باز

توبه را از جانب مغرب دری / باز باشد تا قیامت بر وری

تا زمغرب بر زند سر افتاب / باز باشد ان در از وی رو متاب

هست جنت را زرحمت هشت در / یک در توبه ست ز ان هشت ای پسر

ان همه گه باز باشد گه فراز / و ان در توبه نباشد جز که باز

هین غنیمت دار در باز است زود / رخت انجا کش به کوری حسود


ان یکی امد در یاری بزد / گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت من!گفتش برو هنگام نیست / بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش عشق و فراق / کی پزد کی وا رهاند از نفاق

رفت ان مسکین و سالی در سفر / از فراق یار سوزید از شرر

پخته شد ان خام و انگه باز گشت / باز سوی خانه ی همباز گشت


بشنو از نی چون حکایت می کند / از جداییها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند