X
تبلیغات
رایتل

  • Archive
  • Contact
توضیحات :
این وبلاگ جهت آشنایی مردم با داستانهای که در قرآن نقل شده به وجود آمده است تا مردم از این داستانها پند بگیرند.
منوی اصلی
آمار بازدید
لوگوی ما
آخرین مطالب


نویسنده : مهدی

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 20 آبان‌ماه سال 1390 - 11:25 ق.ظ | نسخه چاپی

قال الله الحکیم : (و یوثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصة
  اگر چه خود نیازمند به چیزى باشند دیگران را بر خویش مقدم دارند و ایثار کنند.)
قال رسول الله صلى الله علیه و آله : (ایما امرء اشتهى شهوه فرد شهوته و اثر على نفسه غفرله

هر کس چیزى را شدیدا بخواهد و خود را از آن خواهش نگه بدارد گناهانش آمرزیده شود)

برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب بروید.
شرح کوتاه :
بالاترین درجات جود و بخشش ، ایثار است ، چه آنکه در ایثار هم با مال و هم با جان با نیاز مبرم و ضرورى خود آن را به دیگران مى دهد و خود را فدا مى کند.
انفاق وجود مرتبه اش پائین تر از ایثار است ،: در ایثار خشنودى خداى متعال بسیار در آن دخیل است ، چه آنکه کسى جانش را فداى شخصى مى نماید که در حال غرق شدن است ، تا شیاد او را نجات بدهد و خود جان مى دهد و غرق مى شود، اینجا مدح حق درباره ایثارگر هزاران برابر انفاقى است که انسان مى کند.
1- غلام ایثارگر
(عبدالله بن جعفر) شوهر حضرت (زینب کبرى ) علیه السلام از سخاوتمندان بى نظیر بود. روزى از کنار نخلستان عبور مى کرد، دید غلامى در آنجا کار مى کند، همان وقت غذاى غلام را آوردند و او خواست مشغول خوردن شود؛ سگى گرسنه به آنجا آمد و به نشانه گرسنگى دم خود را تکان مى داد.
غلام مقدارى از غذا را به جلو سگ انداخت و سگ آن را خورد. غلام مقدارى دیگر انداخت و سگ آن را خورد تا اینکه همه غذاى خود را به سگ داد. عبدالله از غلام پرسید: جیره غذاى روزانه تو چقدر است ؟ گفت : همین مقدار که دیدى .
فرمود: پس چرا سگ را بر خود مقدم داشتى ؟ گفت : این سگ از راه دور آمده و گرسنه بود و من دوست نداشتم تا او را با گرسنگى از اینجا رد کنم .
فرمود: پس خودت امروز گرسنگى را با چه غذائى رفع مى کنى ؟ گفت : با صبر و مقاومت گرسنگى روز را به شب مى رسانم .

عبدالله وقتى ایثار و جوانمردى غلام را مشاهده کرد گفت : این غلام از من سخاوتمندتر است ؛ و براى تشویق و جبران آن نخلستان و غلام را از صاحبش خرید، سپس غلام را آزاد کرد و آن نخلستان را با تمام وسایلى که داشت به او بخشید
2- حادثه مسجد مرو
(ابومحمد ازدى ) گوید: هنگامى که مسجد مرو آتش گرفت ، مسلمانها گمان کردند که نصارى آن را آتش زدند؛ و آنها نیز منازل و خانه هاى مسیحیان را آتش زدند.
چون سلطان آگاه شد دستور داد آنهائى را که در این عمل شرکت داشتند بگیرند و مجازات کنند.
به این شکل که قرعه بنویسند به سه مجازات : کشته شدن و جدا شدن دست و تازیانه زدن عمل کنند.
رقعه هاى نوشته شده را بین آنان تقسیم کردند و هر حکمى به هر نفرى که تعلق گرفت ، عمل کنند.
یکى از آنها چون رقعه خود را باز کرد، حکم قتل در آمد و شروع به گریه نمود.جوانى که ناظر او بود و مجازاتش تازیانه بود و خوشحال به نظر مى رسید، از وى سؤ ال کرد: چرا گریه مى کنى و اضطراب دارى ؟ در راه دین این مسائل مشکل نیست ! گفت : ما در راه دینمان خدمت کردیم و از مرگ هم ترس نداریم ولکن من مادرى پیر دارم که تنها فرزندش من هستم و زندگانى او به من وابسته است ؛ چون خبر کشته شدن من به وى برسد قالب تهى مى کند و از بین مى رود.
چون آن جوان این ماجرا را بشنید، بعد از کمى تاءمل گفت : بدان من مادر ندارم و علاقه نیز به کسى ندارم ، حکم کاغذت را به من بده و من نیز حکم تازیانه خود را به تو مى دهم تا من کشته شوم و تو با خوردن تازیانه نزد مادرت بروى .
پس عوض کردن حکمها جوان کشته شد و آن مرد به سلامت نزد مادرش ‍ رفت .
3- جنگ یرموک (تبوک )
در جنگ یرموک ، هر روز عده اى از سربازان مسلمین به جنگ مى رفتند و پس از چند ساعت زد و خورد، بعضى سالم یا زخمى به پایگاه هاى خود بر مى گشتند و بعضى کشته ها و مجروحان در میدان به جاى مى ماندند.

(حذیفه عدوى ) گوید: در یکى از روزها پسر عمویم با دیگر سربازان به میدان رفتند، ولى پس از پایان پیکار مراجعت نکرد. ظرف آبى برداشتم و روانه رزمگاه شدم ، به این امید اگر زنده باشد آبش بدهم .
پس از جستجو او را یافتم که هنوز رمقى در تن داشت . کنارش نشستم و گفتم : آب مى خواهى ؟ به اشاره گفت : آرى . در همین موقع سرباز دیگرى که نزدیک او به زمین افتاده بود و صداى مرا مى شنید آهى کشید و فهماند که او نیز تشنه است و آب مى خواهد.
پسر عمومى به من اشاره کرد: رو اول به او آب ده . پس پسر عمویم را گذاردم و به بالین دومى رفتم و او هشام بن عاص بود. گفتم : آب مى خواهى ؟ به اشاره گفت : بلى ؛ در این موقع صداى مجروح دیگرى شنیده شد که آه گفت : هشام هم آب نخورد و به من اشاره کرد که به او آب بده ! نزد سومى رفتم ولى در همان لحظه جان سپرد.
برگشتم به بالین هشام ، او نیز در این فاصله مرده بود. آمدم نزد پسر عمویم دیدم او هم از دنیا رفته است .
4- على علیه السلام بر جاى پیامبر صلى الله علیه و آله
کفار قریش چون متوجه شدند که مردم مدینه با پیامبر صلى الله علیه و آله عهد بستند که از تن و جان حضرتش حفاظت کنند، برکید و کینه آنها نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله افزوده شد، و با شورائى که انجام دادند، تصمیم گرفتند که :
از هر قبیله مردى دلاور با شمشیرى برنده ، همگى شبى (اول ماه ربیع الاول ) کمین کنند چون پیامبر صلى الله علیه و آله به خواب رود، بر او وارد و سرش را از تن جدا کنند.
خداوند پیامبرش را از این قضیه آگاه کرد. پیامبر صلى الله علیه و آله امیرالمؤ منین علیه السلام را فرمود: مشرکین امشب قصد دارند من را به قتل برسانند و خداوند امر به هجرت کرده ؛ تو در جاى من بخواب تا آنکه ندانند من هجرت کرده ام ، تو چه مى گویى ؟

عرض کرد: یا نبى الله آیا شما به سلامت خواهى ماند؟ فرمود: بلى ، امیرالمؤ منین خندان شد و سجده شکر به جاى آورد. بعد گفت : شما به هر سو که خدا ترا ماءمور گردانیده است بروید، جانم فداى تو باد، و هر چه خواهى امر فرما که به جاى قبول کنم و از خدا توفیق مى طلبم .
پیامبر صلى الله علیه و آله على علیه السلام را در بغل گرفت و بسیار گریست و او را بخدا سپرد.
جبرئیل دست پیامبر صلى الله علیه و آله را گرفت و از خانه بیرون آورد، و به غار ثور تشریف بردند امیر علیه السلام در جاى پیامبر صلى الله علیه و آله خوابید و رداء (روپوش ، عبا) حضرتش را پوشید. کفار خواستند شبانه هجوم بیاورند که ابولهب یکى از آنان بود گفت : شب اطفال و زنان خوابیده اند بگذارید صبح شود، چون صبح شد ریختند در خانه پیامبر صلى الله علیه و آله ، یک مرتبه على علیه السلام از رختخواب مقابل ایشان برخاست و صدا زد.
آنها گفتند: یا على علیه السلام محمد صلى الله علیه و آله کجاست ؟ فرمود: شما او را به من سپرده بودید؟ خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت . پس دست از على علیه السلام برداشته و به جستجوى پیامبر صلى الله علیه و آله شتافتند. و در حقیقت با این ایثار على علیه السلام جان پیامبر صلى الله علیه و آله به سلامت ماند و خداوند این آیه را در شاءن على علیه السلام نازل کرد (از مردم کسانى هستند نفس خویش در راه خشنودى خدا مى فروشند و خداوند به بندگانش مهربان است .)
5- ایثار حاتم طائى
سالى قحطى شد و تمام مردم در فشار و مضیقه بودند، و هر چه داشتند خورده بودند زن حاتم مى گوید: شى بود که چیزى از خوراک در منزل ما پیدا نمى شد حتى حاتم و دو نفر از بچه هایم (عدى و سفانه ) از گرسنگى خوابمان نمى برد. حاتم عدى را و من سفانه را با زحمت مشغول نمودیم تا خوابشان ببرد.

 

حاتم با گفتن داستان مرا مشغول کرد تا خواب روم ، اما از گرسنگى خوابم نمى برد ولى خود را به خواب زدم که او گمان کند من خوابیده ام ، چند دفعه مرا صدا کرد، من جواب ندادم .
حاتم داشت از سوراخ خیمه به طرف بیابان نگاه مى کرد، شبهى به نظرش ‍ رسید، وقتى نزدیک شد دید زنى است که به طرف خیمه مى آید. حاتم صدا زد: کیستى ؟ زن گفت : اى حاتم بچه هاى من دارند از گرسنگى مانند گرگ فریاد مى کنند.
حاتم گفت : زود برو بچه هایت را حاضر کن ، به خدا قسم آنها را سیر مى کنم وقتى که این سخن را از حاتم شنیدم فورا از جایم حرکت کردم و گفتم : به چه چیزى سیر مى کنى ؟!
گفت : همه را سیر مى کنم ، برخاست و تنها یکى اسبى داشتم که اساس به وسیله آن بار مى کردیم آن را ذبح نمود و آتش روشن کرد و قدرى از گوشت را به آن زن داد و گفت : کباب درست کن با بچه هایت بخور. بعد به من گفت : بچه ها را بیدار کن آنها هم بخورند و سپس گفت : از پستى است که شما بخورید و یک عده در کنار شما گرسنه بخوابند.
آمد و یک یک آنها را بیدار کرد و گفت : برخیزید آتش روشن کنید، و همه از گوشت اسب خوردند؛ اما خود حاتم چیزى از آن نخورد و فقط نشسته بود و خوردن آنها را تماشا مى کرد و لذت مى برد.